جملاتِ بالا پاسخ من بود به نامه ای که چندی پیش از بنیاد آلفرد نوبل دریافت کرده بودم... این جملات را وقتی نوشتم که توی خیالات بودم. من زیاد به خیالات می روم و دفعه ی قبلش که رفته بودم آنجا، زیر یک درخت هندوانه نشسته بودم و چایی می خوردم که درخت زنگ خورد. دکمه ی سبز روی درخت را فشار دادم و آن گاه از بالای درخت، یک پاکت نامه افتاد پایین. در خیالاتِ من، ایمیل ها این شکلی می رسند؛ واقعاً می رسند... نامه از طرف بنیاد نوبل و به زبان سوئدی بود، که خب من بلد نیستم، ولی چون در خیالات بودم آن را به راحتی خواندم و فهمیدم که جایزه ی صلح نوبل را برنده شده ام... خیلی ذوق زده نشدم؛ چون با اختراعی که کرده بودم، توانسته بودم خیالاتم را تبدیل به جای بهتری کنم و با این خدمت به صلح، لیاقت بردن این جایزه را داشتم...
در دنیا چیزهایی وجود دارد که من از آن ها متنفرم. یکی از این چیزها، تعریف از خود است. ده دلار شرط می بندم که دنیا جای دلخواه تری می بود، اگر آدم ها اینقدر از خودشان تعریف نمی کردند و بر همین اساس، آدم هایی که زیاد از خودشان تعریف می کنند، از نظر من، زامبی هایی هستند که شایسته ی اعدام با صندلیِ الکتریکی اند... هرچند امروزه روز، مدتِ مدیدی است که اعدام را ترک کرده ام و حتی دیگر فکرش را هم نمی کنم، ولی خب دیروزه روز اوضاع متفاوت بود و فرانسه ی درونم، به گیوتین احترام می گذاشت: دورانِ شعر و پیژامه و گیوتین...
یادم می آید اولین باری که تصمیم گرفتم یکی از این زامبی ها را اعدام کنم، 11 ساله بودم و کلاسِ اول راهنمایی... توی صومعه ای که درس می خواندیم، پر از این زامبی ها بود. آن قدر زیاد بودند که واقعاً نمی دانستم کدامشان را باید اول از همه اعدام کنم. پس من هم مثلِ ماجرای انتخابِ سقراط، دست به دامانِ خدایانِ بدنساز ِ یونان شدم و به دلفی رفتم، تا اینکه بالاخره یک روز ظهر، زئوس بادی وزاند و با این راهنماییِ تلویحی، زامبیِ مناسب را برای اعدام پیدا کردم...
اصلا یادم نمی آید قضیه چه بود، ولی می دانم که من و زامبی مذکور داشتیم دعوا می کردیم و البته فحشی را که آنروز از زامبی شنیدم، دقیقاً یادم هست و اصلاً درواقع همین فحش بود که مرا به فکر اعدامِ او انداخت... راستش اگر در حالِ اجرای مثلا اتللوی شکسپیر بودیم اشکالی نداشت؛ ولی به من حق بدهید که وقتی دیدم یک بچه ی 11 ساله ی بدلباس، در حین دعوا، از بین این همه فحش مدرن، مرا خبیث خطاب می کند، حالم به هم بخورد و او را به اعدام محکوم کنم؛ چه برسد به اینکه آن بچه، یک خودشیفته ی تمام عیار هم باشد... جداً فحشش آنقدر مسخره بود که نمی شد از آن چشم پوشید و به همین دلیل، حکم اعدامِ زامبی همان موقع امضا شد و من و زئوس قرار گذاشتیم که فردا صبح زود، حکم اجرا شود. ولی متأسفانه از آنجاییکه "صندلی الکتریکی فروشی" معتبری سراغ نداشتم، تصمیم گرفتم از مجازاتی جایگزین استفاده کنم و -استثنائاً این دفعه- محکوم را با "ریختن عسل در کفشش" به دستانِ چاق و پشمالوی عدالت بسپارم...
فردا صبح، مراسم همیشگی مدرسه، توی نمازخانه برقرار بود و من در فرصتی مناسب، مراسم را ترک گفته و -بدون جلب توجه- به سمت جاکفشی و کفش های محکوم هجوم بردم... همه چیز طبق برنامه و به سرعت پیش رفت و پس از خالی کردنِ شیشه ی عسل، در موضعِ مناسبی در راهروی مدرسه کمین کردم تا بتوانم -بدون جلب توجه- زامبی را تماشا کنم که با چهره ای گریان و قدم هایی عسلی که با اکراه بر می دارد، زیر لب به زمین و زمان می گوید خبیث و به سمتِ دفترِ مدرسه می رود. در اینجا دوربین بر می گردد و مرا نشان می دهد که -بدون جلب توجه- با شاخ های سیاه و پالتوی قرمز، در حالی که شن کشی به دست دارم، به دوربین لبخند می زنم و کم کم صحنه را بخار می گیرد و صدای خنده می آید و از همین صحنه های کلیشه ایِ سینما...
در همین خیالاتِ شیطانی بودم که مراسمِ عشای ربانی تمام شد و ملت آمدند بیرون تا روانه ی کلاس ها شوند و به کار فرعیشان (درس خواندن) بپردازند... همان طور که -بدون جلب توجه- در موضع مناسب نشسته بودم، زامبی را دیدم که از نمازخانه بیرون آمد، کفش هایش را پوشید و راه افتاد... همان لحظه حس کردم که یک جای کار می لنگد؛ چون راستش قیافه ی زامبی اصلاً شبیه به آدم هایی نبود که در یک صبح زمستانی، توی کفششان عسل ریخته شده و زیر لب به زمین و زمان می گویند خبیث و به سمتِ دفتر مدرسه می روند...
همان طور که زامبی با قدم هایی کاملاً طبیعی به سمت کلاس می رفت و من از شدتِ تعجب کم مانده بود خودم را خیس کنم، نگاهی فیلسوف وار به سمتِ جاکفشیِ نمازخانه انداختم و تازه آن موقع بود که فهمیدم کجای کار می لنگد: راستش معجزه ای اتفاق نیفتاده بود. فقط یک خطای انسانیِ کوچک بود و من در اینجا، مثلِ ژنرالی که سربازانش یک کالسکه ی بچه را اشتباهی به جای تانکِ دشمن ترکانده اند، باید اعتراف کنم که کفش های بدشانس ترین آدم دنیا، دقیقاً شبیه کفش های زامبی مذکور بود و حالا به جای زامبیِ کذا، یکی از کلاس سومی ها داشت مثلِ بچه ها گریه می کرد و با قدم هایی عسلی که با اکراه بر می داشت، بدونِ گفتنِ حتی یک خبیث زیر لب، به سمتِ دفتر می رفت...
البته خبطِ ناجوری شده بود؛ ولی خوشبختانه این معما هرگز حل نشد و کسی به هویتِ شخصِ عسل پاش پی نبرد و اصلاً به قولِ آن حرام زاده ی آلمانی: "خوشبختانه جرج یک بچه یتیم بود!" و همه چیز نسبتاً به خیر گذشت...
همان روز، مثل ژنرالی که به خاطر اشتباه سربازانش استعفا می دهد، به خاطر اشتباه خودم، پروژه ی اعدامِ زامبی ها را مختومه اعلام کردم و پس از مشورت با زئوس، تصمیم گرفتم هر وقت در زندگی ام با چنین آدم هایی روبرو شدم، به جای توسل به خشونتِ فیزیکی و واقعی، به خیالاتم بروم و در آن جا، آدم های خودشیفته را مثلِ آن صحنه ی پالپ فیکشن ببرم توی زیرزمینِ یک مغازه ی اسلحه فروشی ("اسلحه فروشی" بود دیگر؟) و آن گاه در حالی که پشت سرشان ایستاده ام و زیر لب بهشان می گویم خبیث، تصویر شطرنجی شود و...
از آنجاییکه تعدادِ زامبی ها (یعنی آدم هایی که به عادتِ "تعریف از خود" دچارند) خیلی زیاد است، از آن روز سگی تا همین اواخر، تقریباً هر روز در خیالاتم آن سکانس های چندش آورِ پالپ فیکشن تکرار می شد و راستش خیالاتی که تقریباً هر روز بساطِ این قبیل کارهای منافی عفت تویش بر پا باشد، جداً جای مزخرفی می شود و دیگر فرقی با واقعیت و جهانِ مادی نخواهد داشت... به همین دلیل مثلِ ژنرالِ بازنشسته ای که حالا سناتور شده، جلسه ی دو نفره ای در سنای خیالاتم تشکیل دادم و پس از اندکی تفکر و مشورت با زئوس (که داشت دمبل می زد تا هیکلش روی فرم بماند)، روشن شدم و فهمیدم وقتی کسی شروع می کند به تعریفِ افراطی از خودش، چیزی که واقعاً آرامم می کند، انتقام و خشم و اعدام نیست؛ بلکه فقط مقداری هواست. هوای آزاد؛ هوای تازه. هوایی که بوی گندِ خودشیفتگی را از گوش هایم پاک کند و ببرد. فقط همین...
بنابراین مثلِ ژنرالِ بازنشسته ای که حالا سناتور شده و در اوقاتِ فراقتش چیزهای عجیب و غریبی هم اختراع می کند، تصمیم گرفتم یک اسپری اختراع کنم. یک اسپری کوچک، مثلِ این اسپری های آبی رنگی که ملت برای تنگیِ نفس استفاده می کنند و اسمِ عجیب غریبی دارند که آدم را یادِ "ال سالوادور" و "سال سالوادور" و "سالوادور آلنده" و "سالوادور دالی" و "سالوادور" فلان می اندازد و الان یادم نمی آید...
من توی خیالاتم یک اسپری کوچک اختراع کرده ام. یک اسپری که به خاطرش جایزه ی صلح نوبل را گرفته ام. یک اسپری که تویش هواست. هوای آزاد؛ هوای تازه... دیگر نیازی به خشونتِ فیزیکی یا خیالی نیست. هر وقت کسی به طورِ افراطی از خوش تعریف می کند، کافی است از اسپری استفاده کنم. صدای پیسِ خفیفی می دهد؛ هوای تازه واردِ بدنم می شود و دیگر احساسِ تهوع نمی کنم. دیگر ناراحت نمی شوم و گوش هایم داغ نمی کند. دیگر می توانم با بی تفاوتیِ کلینت ایستوود وار، به زامبی های خودشیفته لبخند بزنم و بروم در خیالاتم، بنشینم زیرِ درختِ هندوانه ام و در حالی که چایی ام را می خورم، جایزه ی نوبل ام را گردگیری کنم و از زندگی ام لذت ببرم...
همین...
هوادار پرشور عزیز
نامه ات را خواندم. خواندنم به گونه ای نبود که بتوانم بگویم همه اش را فهمیده ام. خب نامه ات طولانی و بدخط بود. من هم مشغولِ تعمیرِ یک جویبار کمیاب بودم و جداً وقت نداشتم با دقت بخوانمش.
اواخر هفته ی گذشته رفته بودم نشویل. چند ساعت قبل از اینکه نامه ات به دستم برسد، اندکی با جویبارِ کمیاب کلنجار رفتم و چون کار ظریفی بود، تصمیم گرفتم کمی استراحت کنم. کنار یک دیوار بلند ایستاده بودم و نوشابه می خوردم، که یک گاو دیدم. گاو پشت وانت، نقش درشکه چی را بازی می کرد و راننده ی وانت، اسبِ درشکه بود. به گمانم می رفتند سمتِ کشتارگاه. یادِ تو افتادم. نمی دانم به خاطرِ دیدنِ گاو بود، یا به خاطرِ مزه ی افتضاحِ نوشابه. شاید هم به خاطرِ هوا بود. قدیم ها توی نشویل یک قزل آلای 20 سانتیِ بدمست می شناختم که می گفت از اواسطِ اسفند، 53 درصدِ هوای اینجا می شود الکل. نامه ی تو را رفیقِ همین قزل آلای بدمست برایم آورد. یک آس و پاسِ واقعی بود؛ از آن آس و پاس های اصیل. اسمش لئو بود.
نامه ات را که خواندم، تقریباً فهمیدم اوضاع از چه قرار است و برای اینکه خودت هم متوجه قضیه بشوی، باید چند تا نکته را برایت روشن کنم.
آنجای نامه که گفته بودی فوبیای آدم داری، به نظرم آنقدر ها نگران کننده نیامد. یکی مثلِ باگ مورن به گُه حساسیت دارد و یکی مثل تو، فوبیای آدم. این چیزها کاملاً طبیعی اند و جای نگرانی نیست. اتفاقاً آن قزل آلای 20 سانتیِ بدمست هم فوبیا داشت: فوبیای قلابِ ماهیگیری. او هم مثلِ تو خیلی نگران بود، ولی بعد حالش بهتر شد و ترسش کم کم از بین رفت. آخرین خبری که از این رفیقمان شنیدم، پارسال بود که با یک قلابِ ماهیگیری ازدواج کرد و برای ماه عسل رفتند ماداگاسکار. می بینی که زندگی، آنقدرها هم جدی نیست.
اگر اشتباه نکنم (نامه ات واقعاً بدخط بود)، توی نامه گفته بودی تا خِرخِره در نکبت فرو رفته ای و با این حال، احساسِ خوشبختی می کنی. احساسِ مزخرفِ جالبی است که من هم اوایلِ دهه ی 30 تجربه اش کرده ام و بعدش را نیز خودت خوب می دانی که چه اتفاقاتی افتاد.
در جوابِ آن سوالت هم باید بگویم موضوع را با یکی-دو نفر از کارتن خواب های شیکاگو در میان گذاشتم و هر دو-سه نفرمان به این نتیجه رسیدیم که قضیه ی صید قزل آلا در ایسلند به ما مربوط نمی شود و خودت باید تصمیم بگیری. من و آن کارتن خواب ها، با بی تفاوتی امیدواریم تصمیمت درست باشد.
حرف های دیگری هم دارم، ولی فعلاً فقط همین ها را می توانم برایت بنویسم. چند تا جویبارِ قدیمی مانده که باید روبراهشان کنم و وقتِ بیشتر نوشتن ندارم.
دوست تو
صید قزل آلا در آمریکا
بعد التحریر
الان که دارم این نامه را می نویسم، دوباره در نشویل هستم و چون تقویم اواسطِ اسفند را نشانم می دهد، احساس می کنم 53 درصدِ هوا الکل است. خودت می دانی حرف هایی که بدمست ها می زنند، همیشه درست از آب در می آید. اگر نامه ام را خواندی و در اصل بودنش شک کردی، تا حدودی حق داری. نگارشِ مصنوعی و ضعیفم به خاطر سرخوشیِ ناشی از هواست. بنابراین می توانی در موردِ اصل بودنِ نامه مطمئن باشی و آن را با خیالِ راحت ببوسی. مستی، طرز نگارش را تغییر می دهد، ولی هویتِ کسی را عوض نمی کند.
یک بعد التحریر دیگر
همراه نامه، برایت تعدادی -حدودِ یک نخ- سیگار می فرستم. ولی بعضی چیزها هستند که باید آن ها را از خودِ براتیگان بخواهی. بعضی چیز ها، مثلِ مایونز.
راستش احساس می کنم در راه رسیدن به تمام موفقیت های زندگی ام از ازل تا وسط -که البته زیاد هم نیستند- نه یک زن موفق، بلکه یک پیرمردِ سیاه پوستِ 150 کیلو گرمیِ نیمه عریان در پشت سرَم ایستاده بوده و طبیعتاً برای اجتناب از نزدیکی با چنین پتیاره ای، راهی به جز حرکت رو به جلو و بالا رفتن از تپه های موفقیت نداشته ام...
دچار یأس فلسفی شده بودم. روزهایم بوی پیرمردِ آن طرفِ اتوبوس را گرفته بود. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که برای یافتنِ پاسخ، باید راهیِ نپال شوم و در یک معبدِ بودایی ریاضت بکشم و روزه ی سکوتم را با دنبه ی گاو و نانِ محلیِ نپالی افطار کنم تا شاید استادِ بزرگ و راهبِ فرهیخته، یک روز در حالی که دارد می میرد مرا به جواب برساند... دیگر جدی جدی به فکر پیدا کردنِ آدرسِ سفارتِ نپال در تهران افتاده بودم و حتی چند مدل پارچه ی نارنجی هم برای درست کردنِ لباس بودایی قیمت کردم که چون پول نداشتم، نخریدم...
حقیقتش اینست که به عنوانِ یک انسانِ آزاد، حق داشتم بدانم من یکی را بهر چه کاری ساخته اند یا به عبارتی دیگر، مایل بودم بدانم هدف از خلقتِ سلول قهرمانی که زندگی ام را مدیونِ سرعت عمل اویم، چه بوده است؟ سال ها بود که همچون فیلسوفی با تجربه، در حالِ اندیشیدن به این پرسشِ بنیادین بودم ولی همیشه، همچون فیلسوفی تازه کار، به بن بست می رسیدم... دیگر پاک ناامید شده بودم و رسیدن به پاسخ محال می نمود. تا اینکه آن روز بعد از ظهر، در حالی که راننده ی اتوبوس شباهتِ مسخره ای به جیم جارموش داشت و پیرمردِ کذا بوی ادرارِ خشک شده می داد، پاسخ را یافتم...
روحِ پیرزنی سیاه پوست، در حالی که دماغش را گرفته بود ظاهر شد و پاسخ را به ماتحتم الهام کرد و از آن جا به قلبم رساند و رفت... همه چیز آنقدر سریع اتفاق افتاد که حتی فرصت نکردم از پیرزن تشکر کنم... قبل از هر چیز باید بگویم پاسخی که به من الهام شده، هرچند در نگاهِ اول احمقانه به نظر می رسد و بیشتر به یک شوخیِ سیاه پوستی می ماند، ولی به گواهِ تاریخ، همیشه همین ایده ها و تفکراتِ احمقانه بوده اند که مسیر ِ زندگیِ ما انسان های بزرگ و مردانِ تاریخ را دگرگون ساخته اند...
با توجه به الهامِ مذکور احساس می کنم حق تعالی، من را فقط و فقط به این دلیل خلق کرده که بروم ایسلند و توی یکی از دهات های آنجا -که دشت های سیاه رنگ و پرتگاه های رو به دریا دارد و احدی از مردمِ آنجا زبانِ مرا نمی فهمد- زندگی کنم و با 3-2 تا مرغِ تخمی (مقصود مرغی است که برای تخمش نگهداری می شود)، اموراتم را بگذرانم و یک سگ از این سگ های واقعی که اسکیموها دارند بخرم و شب های اول، تفنگ و سگم را بغل کنم و هر سه با هم بلرزیم و بخوابیم؛ از ترسِ اینکه مبادا خدایانِ ترسناکِ اسکاندیناوی، غریب گیرمان بیاورند و نیمه شب بهمان تجاوز کنند...
الهامِ پیرزن می گوید من رسالت دارم بروم ایسلند و هر روز، بعد از جمع آوریِ دست رنج (در حقیقت ماتحت رنجِ) مرغ های تخمی ام، بنشینم دم در کلبه ی درویشی ام و با سازدهنی، آهنگ های celtic بزنم و بعد با همان ژستی که برنارد شاو توی آن تصویر معروف پیپش را دستش گرفته، پیپم را دستم بگیرم و توی سرمای سگ کشِ ایسلند، در حینِ چُس دود کردنِ پیپ، دخترهای روستا را دید بزنم که به خاطرِ سرمای هوا حتی صورتشان هم پوشیده است و چه بسا به قولِ شیخنا، بس قامتِ خوش که زیرِ پالتو باشند، اما چون باز کنی اصلاً دختر نباشند و حتی پیرزن هم نباشند و پیرمردهای پروستاتیِ روستا باشند که دارند می روند نان بخرند تا با جین بزنند بر بدن...
باری، زندگی ام را کمابیش بدین منوال بگذرانم و مهم تر از همه، روزی چند نوبت بروم روی برف های اطرافِ خانه ام بشاشم که در آن سرما، روی برف، لذتی غریب دارد و اصلاً کل سفرم به ایسلند اگر فقط همین یک نتیجه را هم داشته باشد، انصافاً می ارزد... روحِ پیرزن سیاه پوست، از آن بالا می گوید که اصلاً چه بسا هدف از خلقتم همین باشد که روزی چند نوبت روی برف های ایسلند بشاشم و کیف کنم. پیرزنِ فهمیده ای است؛ خدا حفظش کند...
*******
سرعتِ اتوبوس زیاد شده... دارد پرواز می کند... جیم جارموشِ راننده نما پشتِ فرمان چرت می زند و پیرمردی که بوی ادرارِ خشک شده می داد، به طرز ناشیانه ای ساکسوفون می نوازد...بلوز...
ساکسوفون زدنِ پیرمرد که تمام می شود، می روم کنارش می نشینم... جانکیند قضیه ی الهامِ پیرزنِ سیاه پوست را از بیخ تکذیب می کند. جیم جارموش هم موافق است. جانکیند می گوید الهام اگر الهام باشد، مستقیم می رود سراغِ قلبِ آدم. جانکیند اسمِ پیرمردی است که بوی ادرار خشک شده می دهد... به نظرِ جانکیند، قضیه ی الهام کمی بودار است... من هم در موردِ پیرمرد همین نظر را دارم...
جیم جارموش دوباره خوابش برده و من، همانطور که دارم توی پیپم توتون می ریزم، پیرمرد را روشن می کنم: "حق با تو است جانکیند!... قضیه ی الهامِ پیرزن از بیخ دروغ بود!...". مثلِ ستاره های پورن لبخند می زند... "...ولی این هدفی است که برای زندگی ام انتخاب کرده ام... الدورادوی من ایسلند است... مغولستانِ خارجی ام روی مدار 80 درجه خوابیده...". پیرمرد دوباره رفته سراغ ساکسوفونش. هنوز همان لبخندِ مسخره را روی لبش دارد... یک پُکِ محکم به پیپم می زنم و ادامه می دهم: "زنده باد ایسلند. زنده باد زندگی. viva la vida... مرگ بر نرون. مرگ بر ژوپیتر. مرگ بر زئوس. مرگ بر همه!... اصلاً تمامِ دنیا، به تخمِ مرغ های ایسلند... ویوا خورخه! زنده باد الدورادو!...". جیم جارموش توی آینه نگاهم می کند و پیشنهاد می کند خفه شوم. روحِ پیرزنِ سیاه پوست، ماتحتش را نشانم می دهد و جانکیند توی ساکسوفونش بالا آورده...
جیم جارموش اتوبوس را می کوبد به یک درخت. ایستگاهِ آخر است. پیاده می شویم. جانکیند به طرز ناشیانه ای ساکسوفون می نوازد. پرده می افتد...
به عنوانِ کودکی 10 ساله، طبیعتاً بامزه بودن را دوست داشتم و آن مقاله ی نکبتی هم آدم های چاق را افرادی بالقوه بامزه معرفی کرده بود. از این گذشته، آدم ضعیف و نحیفی مثل من که در مقایسه با سایر کودکان، مگس وزن تلقی می شد، تنها در صورتی می توانست در دعواها پیروز شود که همان اول دعوا از زمین بلندش نکنند و این مهم، تنها با افزایش وزن امکان پذیر بود. و اینگونه بود که پس از خواندنِ آن مقاله ی نکبتی، با عزمی جزم تصمیم گرفتم چاق شوم...
خوشبختانه یا متأسفانه، در سال های پس از آن هیچ کدام از تلاش هایم در راستای چاق شدن به بار ننشست و در دورانِ نوجوانی و بلوغ، چنان لاغر و ضعیف بودم که حتی مادرم نیز در هنگام عصبانیت، مرا با بیان این حقیقت که چهره ام به معتادهای داغون می مانست، مورد لطف و مرحمت قرار می داد... سرانجام با گذشتِ ایام و به نتیجه نرسیدنِ تلاش هایم، میل به چاقی نیز در من فروکش کرد و به عنوان یک جوان 50 کیلوگرمی تصمیم گرفتم دست از این سودای باطل بکشم؛ مخصوصاً اینکه دیگر چاقی هم از مد افتاده بود و به چاق ها، بیشتر به عنوانِ بیمار نگاه می شد تا انسان هایی بامزه...
حال که با لاغری ام کنار آمده بودم و فهمیده بودم که لاغری اصلاً چیز بدی نیست، موضعم را تغییر دادم و تصمیم گرفتم به جای چاق شدن بروم قوی شوم و با پرورشِ اندام همایونی، رستمی دیگر به ایران اسلامی هدیه کنم... بر کسی پوشیده نیست که کلید هر تلاش و پشتکاری داشتن انگیزه است و من نیز، با دانستن این واقعیت که در نظام طبیعت، ضعیف پامال است، با انگیزه ای وحشتناک و اراده ای پولادین، پا به عرصه ی نبرد گذاشتم...
روزی 3-2 ساعت دست و پنجه نرم کردن با فولاد سرد و آهن و وزنه و لت از پشت و لت از جلو و...، نوید مردی را می داد که هیکلش هر جنبنده ای را به تحسین وا می دارد... به روزهایی فکر می کردم که با شرتِ غیر ورزشی، در جلوی دوربین زور می زنم و عکسم در کنار عکسِ سایر گنده های سفید پوست و سیاه پوست، زینت بخش دیوار باشگاه های بدنسازی خواهد شد...
ورزش معجزه کرده بود و حتی پدرم نیز از دیدنِ سرشانه های رو به ورزیدگی پسرش به وجد آمده بود. حتی تصمیم داشتم اسمم را به امیرارسلان یا امیرعلی و اینجور اسم ها تغییر دهم تا اسمم با هیکلم هارمونی داشته باشد... بیش از همه، تأثیر ورزش بر اشتهایم بود که جلب توجه می کرد؛ منی که قبلاً قوت روزانه ام با قوتِ روزانه ی گنجشک ها تفاوت چندانی نداشت، حالا به واسطه ی روزی 3-2 ساعت ورزش سخت، در غذا خوردن با گاوهای پرواریِ آمریکا رقابت می کردم... گذشته از این ها، حال به عنوانِ یک ورزشکار، نه تنها دیگر چاق شدن را دوست نداشتم، بلکه حتی از آن متنفر شده بودم. خلاصه همه چیز خوب بود و بوی بهبود ز اوضاع جهان شنیده می شد، تا اینکه...
بعد از 2 ماه ورزش احمقانه و طاقت فرسا، بحرانِ اقتصادی و ورشکستگی و بی پولی گریبانم را جر داد و من که برای ادامه ی مسیرِ پهلوانی باید ماهی 20 هزار تومان به باشگاه پرداخت می کردم، با این حقیقتِ تلخ مواجه شدم که کلّ مال و منالم، یک پنجم این مبلغ هم نیست... از قضا در همان دورانِ سگی، روابط فی ما بین من و ابوی (که خوشبختانه یا متأسفانه هیکل خودش از نظر ورزیدگی، با هیکل فرماندار وقت کالیفرنیا قرابت داشت) در وضعیتی نه چندان مناسب بود و پدرم با این بهانه ی واهی که من کلاً هفته ای 2 روز هم باشگاه نمی روم (در حالی که به تحقیق، روزی 3-2 ساعت می رفتم) از دادنِ اعانه خودداری ورزید و رستمِ آینده ی ایران را در نطفه به سرنوشتِ اسفندیار دچار کرد و از بین برد...
در ماه های پس از این جریانات ناگوار، اشتهای بنده ی حقیر همچنان به اندازه ی روزهای ورزش و افتخار مانده بود و چه بسا بیشتر هم شده بود... علاوه بر آن، افسردگی و سرخوردگیِ ناشی از خودداریِ پدرم از کمکِ مالی (در حالی که خودش آخر هفته ها را به سوارکاری می گذراند)، به همراهِ ضمیر ناخودآگاهم، که بعد از خواندنِ آن مقاله ی نکبتی همواره تمایل به چاق شدن داشت، دست به دستِ هم دادند تا کم کم وزنِ من روندی صعودی در پیش گیرد و چون ورزشی در کار نبود، غذاهایی که می خوردم برای ذخیره شدن جایی بهتر از شکم و باسنِ آفتاب مهتاب ندیده ام نیافتند و... یک سال و نیم پس از آن، به سرعت سپری شد و گذشت تا...
تا امروز...
امروز صبح وقتی جلوی آینه ایستادم، خودم را نشناختم. آن کسی که در آینه می دیدم، مردی غریبه در دستشویی منزل من بود. باورم نمی شد این، من باشم. گویی تازه متوجه این همه تغییرات ظاهری شده بودم و حقیقت مثل یک اسب مرده، داشت به من لبخند می زد...
گفتنش آسان نیست، ولی راستش باید اعتراف کنم این موجودی که توی آینه بود و شکمش مثل آب دهان میت، از بالای شلوارش آویزان بود و سینه هایش به سینه های یک دخترِ 14-13 ساله می مانست و غبغبش نیز به غبغب داروگی جوان طعنه می زد، بر خلافِ چیزی که نویسنده ی آن مقاله ی نکبتی گفته بود، اصلاً بامزه نبود...
2- مرد هایی که تصور می کنند سوراخِ دماغشان، غار علاءالدین است و تلاش دارند با کند و کاوِ این غار و گشتن به دنبالِ گنج نهان،در ملاء عام، دیگران را نیز در سرخوشی شان شریک گردانند...
3- پسرانی که آنقدر داغون و کثیف اند که حتی سگِ اصحابِ کهف نیز حاضر به جفت گیری با آن ها نیست؛ ولی خود را یوسفِ گمگشته می پندارند و انتظار دارند ملکه ی سبا، تختِ دو نفره اش را برایشان آماده کند...
4- مردان و زنانی که وقنی تلفنِ کسی، مثلاً توی اتوبوس، زنگ می خورد مشتاقانه نگاهش می کنند و چشمانِ نگرانشان می پرسد: یعنی کی میتونه باشه؟
5- دخترانِ جوانی که مدرنیسم را در آرایشِ مضحکِ صورت تحریف کرده اند...
6- رانندگانِ محترمِ تاکسی...
صد البته کفشِ کتانیِ پاره ای بیش نیستم، ولی اگر پوتین بودم، تمامِ بمب ها و موشک ها و فشنگ ها و حتی آدم ها و گاو قشنگ ها را به سمتِ ماتحتِ سوخته ی خورشید نشانه می گرفتم و شلیک می کردم و توی حیاطِ کرملین، چهارزانو می نشستم و کنیاک می خوردم و دعا می کردم تا بلکه پدر و پسر و نوادگان، یاری کنند و خورشیدِ SOB تکه پاره شود یا لااقل کمی کوچک تر شود و وقتی می دیدم هیچ اتفاقی نیافتاد، خدا را به رولت دعوت می کردم تا وسطِ بازی، سر صحبت را باز کنم و از زیرِ زبانش بکشم بیرون که چرا هوای مملکتِ منجی، تمام سال آفتابی است و اصلاً به درک که آفتابی است؛ چرا من را یک جای کم آفتاب پس نیانداختی و خدا هم تقلب کند و من رولت را ببازم و بمیرم و بروم جهندم که نه، إن شاءالله زمهریر اگر قسمت باشد و بطلبند...