تبليغاتX
عقايد يك دلقك
با عنايت به رشدِ روز افزونِ عزيزان جديد الوبلاگ؛

راهكارهاي حرفه ايِ زير، پربيننده شدن سريع وبلاگ شما را تضمين خواهند كرد:

1- دختر باشيد.

2- اسم وبلاگ شما مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايد.

نمونه ي موفق: "يادداشت هاي يك دختر ترشيده" و...

3- اسمي كه با آن، وبلاگ مي نويسيد مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايد.

از ذكر نمونه هاي موفق معذوريم.

4- به هر وبلاگي كه مي بينيد، پيشنهاد تبادل لينك دهيد.

5- حضور در صحنه را از ياد نبريد.

روزي چند نوبت به وبلاگ هاي مختلف سر بزنيد و كامنت بگذاريد. لازم نيست حتماً مطالب آن وبلاگ ها           را بخوانيد؛ وقتِ شما گرانبها تر از اين حرف هاست...

نمونه كامنت پيشنهادي: "سلام. وب قشنگي داري؛ به منم سر بزني خوشحال ميشم. [چشمك]..."

6- كامنتِ زياد، نشانه ي شخصيت شماست.

نيازي نيست منتظر كامنت هاي ديگران بمانيد؛

خودتان هم مي توانيد براي مطلبتان چندين كامنت بگذاريد (با نام هاي جعلي). اين اصل حرفه اي را هميشه به خاطر داشته باشيد: "كامنت، كامنت مي آورد."

7- از نوشتنِ شعر، داستان بلند و هرگونه مطلبي كه خواننده را به تفكر وادارد، جداً بپرهيزيد.

8- عكس وبلاگ شما مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايد.

از ذكر نمونه هاي موفق، معذوريم.

9- جواب تمام كامنت ها (حتي كامنت هاي خودتان) را بدهيد. (نيازي به توضيح نيست كه جواب هاي شما نيز مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايند.)

10- همه -از دوستتان گرفته تا رانندگانِ زحمتكش سازمان اتوبوسراني- مي بايستي بفهمند كه شما وبلاگ داريد.

پ.ن:

1- بديهي است كه راهكارهاي احمقانه و خسته كننده تري نيز در اين زمينه وجود دارند.

2- در صورت عدم حصول نتيجه، [اگر] مي توانيد، وجه خود را پس بگيريد.

3- لطفاً به كسي بر نخورد.

4- نام وبلاگِ "يادداشت هاي يك دختر ترشيده" فقط به عنوانِ يك نمونه براي راهكارِ شماره ي 2 آورده شده. باقيِ راهكارها چندان در مورد وبلاگ مذكور صدق نمي كنند.

5- رسّامِ دفترِ خاطراتِ كودكيِ مان هم رفت...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

جماعت مريدان و عشاق، شيخنا و مولانا -عليه الرحمه- را بگفتند: اي شيخ! تجارب خويش بر ما بازگو نما كه همانا تو شيخي. بر ما بگو عشاقِ بعد از ما چگونه باشند؟

شيخ -عليه الرحمه- تبسمي بفرمود و دستي بر محاسن خويش بكشيد و بفرمود: " همانا پس از شما بيكاران، جماعتي در اين مرز و بوم خواهند زيست به غايت پركار.

 هر كس را چند معشوق -يا معشوقه- باشد و هر معشوق -يا معشوقه اي- را نيز چند معشوقه -يا معشوق- بباشد. و هر عاشق را جعبه اي باشد به غايت عجيب، كه همانا سروش باشد و پيام -يا پيامك- عاشق به معشوق -يا معشوقه- برساند و نواي معشوق -يا معشوقه- به عاشق رسانَد.

و جماعت نسوان، عاشقان [يا معشوقانِ] خويش را به جهت زر وسيم خواهند و هركه مَركبش به، هم او به.

و جماعت مردان، همچو شما بي بخار نباشند و به هر ساعت [نامه اي] به معشوقان خويش بفرستند و [پوزِ] شما و فرهاد و مجنون را يكجا بزنند. ليك -بر خلافِ بيشينه ي جماعت نسوان- جماعت مردان در پيِ وصال نباشند و معشوقان را به جهت "آن كارِ دِگَر" دوست بدارند و معشوقان، خود ندانند.

و در آن دوران، يومي از ايّام را به نامِ كشيش ولنتاين -عليه الرحمه- نام نهند و عشاق [به دفعات] به خرج اُفتند.

و هر دو جماعت به فريفتن طرف -يا اطراف- مقابل محظوظ بگردند؛ ليك خود ندانند كه فريب خورده اي [بيش] نباشند.

و چون ايّام بر آنان بگذرد و شمارِ سال هاي زندگانيِ ايشان بالا رود، هر يك پيِ وصالِ آدمي دِگَر روند و زندگانيِ تازه اي بنا نهند. كه [همانا] زندگانيِ خواب آوري خواهد بود و روزگار باز هم بگذرد و باز هم عشاقِ تازه بيايند و حالش را نيز بسيار ببَرَند. "

و چون شيخنا -عليه الرحمه- اين بفرمود، جماعتِ عشاق دستي بر محاسنِ پر شُمارِ خويش بكشيدند و لَعني بر آيندگان و گذشتگان و [نيز بر خويشتن] بفرستادند و بر خَرِ خويش سوار گشته، به صحرا برفتند و هم آن جا بماندند و بمردند و بپوسيدند...

پ.ن :

1- هرزگيِ اصلي در زمان شيخنا، به اشتراك گذاشتنِ تَن بود در ازاي زر و سيم.

2- هرزگيِ اصلي در ايرانِ امروز، به اشتراك گذاشتن دل است در ازاي بعضي چيز ها. مرد و زن هم ندارد.    (اين نظرِ من است.)

3- هرزگي دارد اپيدمي مي شود.

4- دلِ من "خنگ" است... نمي تواند همزمان به بيش از يك نفر بگويد "عزيزم". چه در ظاهر و چه در باطن.

5- مقصودِ من، نفسِ رابطه نيست؛ كيفيت يا كمّيت آن هم نيست. مقصود من، "همزمانيِ روابط به ظاهر با كيفيت است...

6- من براي افرادِ گروه (1) ، بيش از افرادِ گروه (2) احترام قائلم.

7- اين ها فقط نظراتِ من است؛ ممكن است درست نباشد...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8 بعد از ظهر بتوسط مسعود |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

مدت هاست از دستش داده ام. به ياد نمي آورم آخرين بار كِي داشتمش. سال هاست احساس مي كنم جايش خالي است.

خودم هم دقيقاً نمي دانم چه چيزي را از دست داده ام. شايد به نظر احمقانه بيايد؛ ولي واقعاً نمي دانم. تنها چيزي كه مي دانم، اين است كه اين "چيز" ِ بخصوص را سال هاست از دست داده ام. سال هاست احساس  مي كنم دلم برايش تنگ شده. نمي دانم براي چه تنگ شده؛ فقط مي دانم تنگ است.

هرچه فكر كردم، باز هم نفهميدم دلم براي چه چيزي تنگ شده. سال هاست احساس بي قراري مي كنم؛ يك حس بي قراري توي وجودم هست كه مدام بي تابم مي كند. يك حسّ عجيب كه مي گويد دل بكن؛ مي گويد برو؛ مي گويد برو تا پيدايش كني؛ برو تا هماني را كه نمي داني چيست به دست آوري.

شايد به خاطر همين حسّ عجيب بود كه مدّت ها پيش، دربِ سراچه ي قلبم را بستم. حسّ عجيبي است، ولي شك ندارم كه خوب است. با آنكه تنها حاصلش بي قراري است، ولي لذت بخش است. گاهي شده ساعت ها فكر كرده ام. فكر به هيچ؛ ساعت ها به هيچ انديشيده ام و لذت برده ام.                               لذتي كه نمي دانم چيست؛ ولي مي دانم به خاطر همان حسّ عجيب است. حسّي كه فقط مي گويد دل بكَن و برو.

نمي دانم به دنبال چه مي گردم؛ ولي يك چيز را خوب مي دانم: آرامش من در گرو ِ پيدا كردنِ همان "چيز"ِ مرموز است.

شايد زيادي خيالبافم؛ شايد ديوانه شده ام؛ شايد سرم به جايي خورده! ولي اين ها مهم نيست. مهم اينست كه بايد آن "هيچ" ِ مرموز را پيدا كنم؛ شايد دلم آرام گرفت...

همين.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

با عنايت به آغاز سال تحصيلي جديد و فروكش كردنِ هيجاناتِ َالكي، بعد از گذشت 2 هفته:

-توصيه ي پدرانه به كلاس اولي ها:

كوچولوهاي باحال! سعي كنيد زياد 20 نگيريد. بعداً كه رفتيد دبيرستان و دانشگاه، معني حرف من رو         مي فهميد.

-توصيه ي برادرانه به جديد الورودها:

1- جوگير نشويد؛ اينجا هنوز ايران است.

2- به دانشجويان مكانيك احترام بگذاريد...جدي گفتم.

3- تا حد امكان از استادان خانم (براي رشته هاي مهندسي) دوري بجوييد...مردها قابل اعتماد ترند.

4- دست هاي خود را با آب و صابون بشوييد.

5- واقعاً لطفاً گوسفند نباشيد.

-توصيه ي فرزندانه به استادانِ جديد التدريس:

لطفاً يواش تر...

-توصيه ي خصمانه به "ع.ج" :

$$$

-توصيه ي دوستانه به هم رشته اي هاي عزيز:

1- سخته؛ ولي ممكنه...

2- دياگرام آزاد؛ دياگرام آزاد؛ دياگرام آزاد...

-توصيه ي هشدارانه به جديد الخروج ها (پيش دانشگاهي ها):

درس بخون بچه جان...

-توصيه ي حكيمانه به دانشجويانِ هنر و انساني و كمي هم معماري:

خوش بگذره...


+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

م*؛ چه كسي بود صدا زد "آقا"؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او فرشته مرگ نبود؟

چه كسي بود صدا زود "وايسا"؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او عاشق موهايم بود؟

چه كسي بود صدا زد "حيوون"؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او رمزي گفت؟ آيا او رازي گفت؟

چه كسي بود صدا زد "يابو"؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او دوست نمي دارد مرا؟

چه كسي بود صدا زد "وايسا"؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او عاشق بود؟ ولي او كه مَرد بود...

چه كسي بود صدا زد "هالو"؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او دشنام داد؟ يا كه او مرا خطاب كرد "هلو"؟

چه كسي بود صدا زد "وايسا"؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او عاشق موهايم بود؟ آيا او آشنا بود؟ چه سبيلي دارد...

چه كسي بود صدا زد "..."؟

آيا او با من بود؟ آيا او آدم بود؟ آيا او دشنام داد؟ آيا او آشنا بود؟

آه خدايا! يادم آمد او كه بود...

مي دود از آن سو؛ مي نگرند از هر سو

آه خدايا! يادم آمد او كه بود...

داده ام آيا من، كرايه تاكسي را؟

نه، ندادي "ابلَه".

چه كسي بود صدا زد "ابله"؟

آيا او با من بود؟ آيا او...

* "ميم" (شعر بايد با حرف "م" شروع مي شد...)


1- با اينكه عهد كرده بودم ديگر شعر نسرايم؛ ولي دعوت بانو ماريا موجب شد بعد از مدت ها اين كلمات را بسرايم...

2- از همه ي دوستان شاعر ،بابت اين شعر مغشوش، پوزش مي طلبم...

3- از همه ي دوستاني كه نام وبلاگشان در وبلاگ من هست؛ رسماً ، جداً و عمداً دعوت مي كنم در اين بازي شركت كنند و شعري بسرايند كه ترجيحاً با حرف "و" شروع شود...

4- سوال جايزه دار: دليل حضور دل نوشته ي من در اينجا چيست؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 11 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

- روانشناسان، اصطلاحي دارند به نام "افسردگي زمستاني"؛ وايكينگ هاي اسكانديناوي در اين زمينه ركورددار اند.

- معمولاً آدم ها از هواي صاف و آفتابي استقبال مي كنند. لذتي كه در هواي آفتابي مي بينند، در هواي طوفاني و ابري به چشمشان نمي آيد.

- معمولاً آدم ها ترجيح مي دهند روزهاي ابري و طوفاني را در خانه بمانند؛ به اين اميد كه فردا هوايش خوب باشد.

- روس ها اعتقاد دارند هواي خوب و بد نداريم؛ معمولاً آدم ها هواي صاف و آفتابي را هواي خوب مي نامند.

- براي من هيچ آسماني دلگيرتر از يك آسمان صاف و آفتابي توي زمستان نيست؛                                       هيچ هوايي هم دلپذير تر از يك بعداز ظهر ابري نيست.

- با اكثر چيزهايي كه توي اين شهر مي بينم كنار آمده ام؛ حتي با اخلاق عجيبِ مردمان عجيبش.                   فقط يك چيز را اصلاً نمي توانم تحمل كنم: آسمان اينجا ابر ندارد.

- احتمالاً روانشناسان اصطلاحي به نام "افسردگي تابستانه" هم دارند.

- بي صبرانه در انتظار فرصتي براي پوشاندن جامه عمل به تصميم ديرينه ام هستم: هرچه شمالي تر، بهتر...

- امروز بعد از مدت ها توانستم بنويسم. امروز توانستم راحت بنويسم. امروز دست و دلم هماهنگ بود.       امروز هوا ابري بود (و هست)...

پ.ن : بلاگفا جان! نيازي به معذرت خواهي نيست. خودمان مي دانيم قضيه چيست. سرِت سلامت باشد...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 1 بعد از ظهر بتوسط مسعود |