تبليغاتX
عقايد يك دلقك
"نظر شما در مورد تك جنسيتي شدنِ كلاس هاي دانشگاه ها چيست؟"

به نظر ما، تك جنسيتي شدن كلاس هاي دانشگاه ها خيلي خوب است و همه ي كلاس ها بايد تك جنسيتي شوند. ما خودمان توي رشته اي تحصيلاتمان را عاليه مي كنيم كه از بيخ و بُن توي اين دانشگاه، به صورت تك جنسيتي ارائه مي شود.

ما يك پسر دايي داريم كه پدر بزرگِ دوستش، مُرده. پدر بزرگِ دوستش هميشه مي گفت: "ديگي كه براي ما نجوشه؛ مي خوام سرِ سگ توش بجوشه..." ما هم با پدربزرگِ دوستِ پسرِ دايي مان موافقيم و اعتقاد داريم بايد كلاس هاي بقيه ي رشته ها و كلّاً همه ي كلاس هاي كشور، تك جنسيتي شوند.

بعضي از آدم هاي حقير و خنگ مي گويند كه اين كار، خوب نيست. ولي به نظرِ ما اين كار، خوب است. اگر كلاس ها تك جنسيتي شوند، حالِ دانشجو هاي ديگر گرفته مي شود و چه ثوابي ( يا صوابي!؟) بالاتر از اين كه حالِ دانشجو هاي معماري و مهندسي پزشكي و... گرفته شود؟

به نظر ما، تك جنسيتي شدنِ كلاس ها، جلوي نگاهِ ابزاري به پسر ها را مي گيرد و گوهرِ وجودِ پسر ها را حفظ مي كند.

ما خودمان با اين كه نانِ گندم نخورده ايم، ولي دستِ مردم ديده ايم و مي دانيم كه توي كلاس هاي موسوم به مختلط -أستغفر الله- دختر ها به جاي اين كه به استاد -كه معمولاً در حالِ تكه پاره كردنِ خودش است- توجه كنند؛ تمامِ حواسشان را روي پسر هاي كلاس متمركز مي كنند و علاوه بر ارتكابِ فعلِ حرام -منظورمان همان نگاه كردن است- از درس هم چيزي نمي فهمند. هر چند به نظرِ ما، اگر مشغولِ ارتكاب فعل حرام نبودند هم، از درس چيزي نمي فهميدند.

به نظر ما، تك جنسيتي شدنِ كلاس ها خيلي خوب است. ما خودمان حس مي كنيم كه بعضي از استاد هاي جديد التدريس -كه تصادفاً همگي ضعيف يا ضعيفه هستند- تفكراتِ فمينيستي دارند و ممكن است توي كلاس هاي موسوم به مختلط -أستغفر الله- تبعيض جنسيتي انجام دهند و حقوق مردان و پسران را پايمال كنند و به گند بكشند.

تازه به نظرِ ما، تك جنسيتي شدنِ كلاس ها خيلي خوب است؛ چون ما خودمان دورادور ديده ايم كه توي كلاس هاي موسوم به مختلط -أستغفر الله- وقتي استاد درسش را مي دهد و مي گويد: "اگر سوالي داريد بپرسيد" ؛ فقط دختر ها سوال مي كنند، چون چيزي از درس نفهميده اند و اين باعث مي شود استاد فكر كند پسر هاي دانشگاه هم مثلِ دختر ها خنگ هستند و سوال نكردنشان، به خاطر خنگي شان است؛ كه البته فكرِ پليد و اشتباهي است.

به نظر ما، تك جنسيتي شدنِ كلاس ها خيلي خوب است؛ چون اين طوري ديگر هيچ پسري خودش را بدبخت نمي كند و توي دورانِ دانشجويي به فكرِ ازدواج نمي افتد.

به نظرِ ما، اصلاً تحصيلاتِ عاليه بايد فقط براي جماعت ذكور باشد و همانطور كه چند ماه قبل در اينجا گفته ايم، تحصيلاتِ عاليه براي جماعتِ نسوان مناسب نيست.

البته تك جنسيتي شدنِ كلاس ها، به عنوانِ گامِ اول، كار خيلي خوبي است و ما بي صبرانه منتظرِ گام هاي بعدي هستيم و در كُل موافقيم...


پ.ن: نسوانِ محترم توجه داشته باشند كه يك مطلبِ طنز، با يك مطلبِ نطنز متفاوت است و آرايه هايي همچون كنايه و ايهام، سال هاست كه در نوشته ها به كار مي روند...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 8 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

* گاهي بهش فكر مي كنم. مثل هر انسان ديگري. مثل هر انسان عاقل ديگري.

* حدود 100 واحد ديگر را پاس مي كنم و آنوقت هنگامي كه كسي مهندس خطابم مي كند، كمتر احساس عذاب وجدان مي كنم. خدمت سربازي در پيش نيست و نمي توانم مانند بقيه، مدتي با فراغ بال به خودم و زندگي ام سر و سامان دهم.

شغلي پيدا مي كنم و قرارداد و استخدام و پول و... روزها رفتارِ آهن و آلومينيوم را پيشگويي مي كنم و شب ها جلوي آينه، تمام شدن موهاي سرم را.

مشكل ضامن معتبر ندارم و راحت مي توانم وام بگيرم. ماشين مي خرم. رانندگي توي اين شهر ها ديوانه ام   مي كند. به ياد 20 سالگي ام مي افتم؛ آن روزها هم ماشين توي پاركينگ خاك مي خورد و من اتوبوس را ترجيح  مي دادم. عجب ديوانه اي بودم... بعد از ظهر ها توي ماشينم مي نشينم و موسيقي گوش مي دهم. فكرم مشغول است. چند سال ديگر مي توانم خانه بخرم؟

30 سالَم شده. حالا ديگر پول، دارم. دلم مي خواهد به دوستم زنگ بزنم و برويم آنقدر پيتزا بخوريم تا كارگرِِ   پيتزا فروشي مجبور شود كف مغازه را بشويد... يادم مي افتد دوستم ديگر مجرد نيست.

6 سال بعد، يك مهندسِ كلّه تاسِ سامسونت به دست شده ام كه شب ها سبيلش را آنكادر مي كند. دو حالت دارد: يا ازدواج نمي كنم؛ يا ازدواج مي كنم... احتمالاً ازدواج مي كنم. خودم هم باورم نمي شود؛ بالاخره يك دختر، خوشبخت شده. با جشن عروسي ميانه ي خوبي ندارم ( جشن هاي مربوط به ازدواج، هميشه حالم را بد مي كرده اند؛ مثل خوردنِ "دنبه" يا "كدو". دليل خاصي ندارد، ذاتي است.). بالاخره روزي كه از آن      مي ترسم فرا مي رسد. مجبورم روبوسي كنم؛ مجبورم زياد روبوسي كنم. يك لحظه به سرم مي زند فرار كنم. نه؛ همسرم گناه دارد.

چند سالِ ديگر گذشته. وظيفه ي بيو لو‍ ژيكيِ مان را انجام داده ايم تا نسلِ بشر منقرض نشود... بچه هايم حالا ديگر مدرسه مي روند. به يادِ 20 سالگي ام مي افتم؛ آن موقع مطمئن بودم پدرِ خوبي نمي شوم. چون نمي توانم هيچ بچه اي را دعوا كنم. اگر دختر باشد كه حتّي اخم هم نمي توانم بكنم... حالا مي فهمم كه درست فكر مي كرده ام. همسرم هم اين را فهميده و خودش بچه ها را تربيت مي كند...

تار هاي سبيلم سفيد شده اند. نمي دانم چرا توي اين 60 سال، سبيلم هيچ وقت آنطور كه مي خواستم      پر پشت نشد. مي خواهم معلّمِ فارسيِ پيش دانشگاهي ام را پيدا كنم و رازِ سبيل هايش را بپرسم؛ ولي احتمالاً تا حالا كفنش هم پوسيده.

حالِ پروستاتم خوب نيست. بچه ام درسش تمام شده و سرِ كار مي رود. به حرف من گوش نكرده و طبق سنت خانوادگي، او هم مكانيك خوانده. زانوي چپم دوباره درد گرفته؛ بالني را كه توي قلبم هوا كرده اند احساس مي كنم. تصميم گرفته ام وبلاگم را ببندم؛ ولي دلم نمي آيد... همسرم سومين كسي است كه آدرس وبلاگم را بهش مي دهم...

جمع مي كنيم مي رويم شمال. 38 سال پيش يك ويلا آنجا خريده ام كه حالا ديگر كلنگي شده. مهم نيست؛ خودم هم كلنگي شده ام...

باران مي بارد؛ حسّ خوبي دارم. همسرم را مي فرستم تا برايم از داخلِ ويلا، كمي نخود مِشكي بياورد. احساس خوبي دارم و مي خواهم وقتي دوستان مي آيند، تنها باشم. سه نفر مي آيند. خيلي خوش برخورد و خوش قيافه اند. موي سر يكي شان فر  است و رنگش به قهوه اي مي زند. يادِ جوانيِ خودم مي افتم.        مي گويند: آماده اي؟ جواب مي دهم:‌ "خيلي دير كرديد...سال ها پيش منتظرتان بودم..." لبخند مي زنند و   مي گويند: برويم. مي رويم. باران خيسمان نمي كند. از پشت، صداي گريه هاي همسرم را مي شنوم كه دستِ شوهرِ تازه مرده اش را توي دست هايش گرفته...

* خوب كه فكر مي كنم، مي بينم حال و حوصله ي اين همه سال زندگي را ندارم. كاش دوستان چند سال زودتر بيايند. كسي چه مي داند؛ شايد حتّي همين امروز بيايند.

* گاهي به آينده فكر مي كنم. مثل هر انسان ديگري. مثل هر انسانِ عاقلِ ديگري.

* ما محكوميم به زنده بودن...

پ.ن: فكرِ خودكشيِ من را از سرتان بيرون كنيد. شايد خسته باشم؛ ولي بزدل نيستم...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 9 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

1)

"داستين هافمن" يك جمله ي عجيب دارد:  "تمام خوش قيافه ها احمق اند..."

تفسير من اين است: "خوش قیافه ها احمق نیستند؛ بلکه تمام قيافه پرستان احمق اند..."

2)

يك تكه چسب برق مشكي چسباندم روي دماغم و توي دانشگاه قدم زدم. يك حركت اعتراضي؛ كه با دخالت حراست دانشگاه خاتمه يافت.

3)

بيني فرانسوي ها را ديده ايد؟ گوش هايشان را چطور؟ مي دانستيد انگليسي ها چقدر چاق اند؟

در اروپا و آمريكا، به جز David beckham و Ashley judd ،  آدم هاي ديگري هم زندگي مي كنند...

4)

مطمئناً اوني كه آفريده؛ خوش سليقه بوده...

5)

در خسرانيم؛ در خسران...


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 7 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

با عنايت به رشدِ روز افزونِ عزيزان جديد الوبلاگ؛

راهكارهاي حرفه ايِ زير، پربيننده شدن سريع وبلاگ شما را تضمين خواهند كرد:

1- دختر باشيد.

2- اسم وبلاگ شما مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايد.

نمونه ي موفق: "يادداشت هاي يك دختر ترشيده" و...

3- اسمي كه با آن، وبلاگ مي نويسيد مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايد.

از ذكر نمونه هاي موفق معذوريم.

4- به هر وبلاگي كه مي بينيد، پيشنهاد تبادل لينك دهيد.

5- حضور در صحنه را از ياد نبريد.

روزي چند نوبت به وبلاگ هاي مختلف سر بزنيد و كامنت بگذاريد. لازم نيست حتماً مطالب آن وبلاگ ها           را بخوانيد؛ وقتِ شما گرانبها تر از اين حرف هاست...

نمونه كامنت پيشنهادي: "سلام. وب قشنگي داري؛ به منم سر بزني خوشحال ميشم. [چشمك]..."

6- كامنتِ زياد، نشانه ي شخصيت شماست.

نيازي نيست منتظر كامنت هاي ديگران بمانيد؛

خودتان هم مي توانيد براي مطلبتان چندين كامنت بگذاريد (با نام هاي جعلي). اين اصل حرفه اي را هميشه به خاطر داشته باشيد: "كامنت، كامنت مي آورد."

7- از نوشتنِ شعر، داستان بلند و هرگونه مطلبي كه خواننده را به تفكر وادارد، جداً بپرهيزيد.

8- عكس وبلاگ شما مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايد.

از ذكر نمونه هاي موفق، معذوريم.

9- جواب تمام كامنت ها (حتي كامنت هاي خودتان) را بدهيد. (نيازي به توضيح نيست كه جواب هاي شما نيز مي بايستي جماعت ذكور را جذب نمايند.)

10- همه -از دوستتان گرفته تا رانندگانِ زحمتكش سازمان اتوبوسراني- مي بايستي بفهمند كه شما وبلاگ داريد.

پ.ن:

1- بديهي است كه راهكارهاي احمقانه و خسته كننده تري نيز در اين زمينه وجود دارند.

2- در صورت عدم حصول نتيجه، [اگر] مي توانيد، وجه خود را پس بگيريد.

3- لطفاً به كسي بر نخورد.

4- نام وبلاگِ "يادداشت هاي يك دختر ترشيده" فقط به عنوانِ يك نمونه براي راهكارِ شماره ي 2 آورده شده. باقيِ راهكارها چندان در مورد وبلاگ مذكور صدق نمي كنند.

5- رسّامِ دفترِ خاطراتِ كودكيِ مان هم رفت...

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

جماعت مريدان و عشاق، شيخنا و مولانا -عليه الرحمه- را بگفتند: اي شيخ! تجارب خويش بر ما بازگو نما كه همانا تو شيخي. بر ما بگو عشاقِ بعد از ما چگونه باشند؟

شيخ -عليه الرحمه- تبسمي بفرمود و دستي بر محاسن خويش بكشيد و بفرمود: " همانا پس از شما بيكاران، جماعتي در اين مرز و بوم خواهند زيست به غايت پركار.

 هر كس را چند معشوق -يا معشوقه- باشد و هر معشوق -يا معشوقه اي- را نيز چند معشوقه -يا معشوق- بباشد. و هر عاشق را جعبه اي باشد به غايت عجيب، كه همانا سروش باشد و پيام -يا پيامك- عاشق به معشوق -يا معشوقه- برساند و نواي معشوق -يا معشوقه- به عاشق رسانَد.

و جماعت نسوان، عاشقان [يا معشوقانِ] خويش را به جهت زر وسيم خواهند و هركه مَركبش به، هم او به.

و جماعت مردان، همچو شما بي بخار نباشند و به هر ساعت [نامه اي] به معشوقان خويش بفرستند و [پوزِ] شما و فرهاد و مجنون را يكجا بزنند. ليك -بر خلافِ بيشينه ي جماعت نسوان- جماعت مردان در پيِ وصال نباشند و معشوقان را به جهت "آن كارِ دِگَر" دوست بدارند و معشوقان، خود ندانند.

و در آن دوران، يومي از ايّام را به نامِ كشيش ولنتاين -عليه الرحمه- نام نهند و عشاق [به دفعات] به خرج اُفتند.

و هر دو جماعت به فريفتن طرف -يا اطراف- مقابل محظوظ بگردند؛ ليك خود ندانند كه فريب خورده اي [بيش] نباشند.

و چون ايّام بر آنان بگذرد و شمارِ سال هاي زندگانيِ ايشان بالا رود، هر يك پيِ وصالِ آدمي دِگَر روند و زندگانيِ تازه اي بنا نهند. كه [همانا] زندگانيِ خواب آوري خواهد بود و روزگار باز هم بگذرد و باز هم عشاقِ تازه بيايند و حالش را نيز بسيار ببَرَند. "

و چون شيخنا -عليه الرحمه- اين بفرمود، جماعتِ عشاق دستي بر محاسنِ پر شُمارِ خويش بكشيدند و لَعني بر آيندگان و گذشتگان و [نيز بر خويشتن] بفرستادند و بر خَرِ خويش سوار گشته، به صحرا برفتند و هم آن جا بماندند و بمردند و بپوسيدند...

پ.ن :

1- هرزگيِ اصلي در زمان شيخنا، به اشتراك گذاشتنِ تَن بود در ازاي زر و سيم.

2- هرزگيِ اصلي در ايرانِ امروز، به اشتراك گذاشتن دل است در ازاي بعضي چيز ها. مرد و زن هم ندارد.    (اين نظرِ من است.)

3- هرزگي دارد اپيدمي مي شود.

4- دلِ من "خنگ" است... نمي تواند همزمان به بيش از يك نفر بگويد "عزيزم". چه در ظاهر و چه در باطن.

5- مقصودِ من، نفسِ رابطه نيست؛ كيفيت يا كمّيت آن هم نيست. مقصود من، "همزمانيِ روابط به ظاهر با كيفيت است...

6- من براي افرادِ گروه (1) ، بيش از افرادِ گروه (2) احترام قائلم.

7- اين ها فقط نظراتِ من است؛ ممكن است درست نباشد...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8 بعد از ظهر بتوسط مسعود |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 2 بعد از ظهر بتوسط مسعود |

مدت هاست از دستش داده ام. به ياد نمي آورم آخرين بار كِي داشتمش. سال هاست احساس مي كنم جايش خالي است.

خودم هم دقيقاً نمي دانم چه چيزي را از دست داده ام. شايد به نظر احمقانه بيايد؛ ولي واقعاً نمي دانم. تنها چيزي كه مي دانم، اين است كه اين "چيز" ِ بخصوص را سال هاست از دست داده ام. سال هاست احساس  مي كنم دلم برايش تنگ شده. نمي دانم براي چه تنگ شده؛ فقط مي دانم تنگ است.

هرچه فكر كردم، باز هم نفهميدم دلم براي چه چيزي تنگ شده. سال هاست احساس بي قراري مي كنم؛ يك حس بي قراري توي وجودم هست كه مدام بي تابم مي كند. يك حسّ عجيب كه مي گويد دل بكن؛ مي گويد برو؛ مي گويد برو تا پيدايش كني؛ برو تا هماني را كه نمي داني چيست به دست آوري.

شايد به خاطر همين حسّ عجيب بود كه مدّت ها پيش، دربِ سراچه ي قلبم را بستم. حسّ عجيبي است، ولي شك ندارم كه خوب است. با آنكه تنها حاصلش بي قراري است، ولي لذت بخش است. گاهي شده ساعت ها فكر كرده ام. فكر به هيچ؛ ساعت ها به هيچ انديشيده ام و لذت برده ام.                               لذتي كه نمي دانم چيست؛ ولي مي دانم به خاطر همان حسّ عجيب است. حسّي كه فقط مي گويد دل بكَن و برو.

نمي دانم به دنبال چه مي گردم؛ ولي يك چيز را خوب مي دانم: آرامش من در گرو ِ پيدا كردنِ همان "چيز"ِ مرموز است.

شايد زيادي خيالبافم؛ شايد ديوانه شده ام؛ شايد سرم به جايي خورده! ولي اين ها مهم نيست. مهم اينست كه بايد آن "هيچ" ِ مرموز را پيدا كنم؛ شايد دلم آرام گرفت...

همين.


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 3 بعد از ظهر بتوسط مسعود |